|
مرا رخدادهای خاکستری زمستان از هجوم بودنت نمی رهاند شب را به غم و لبخند گره می زنم در شکوه دیدنت آرام آرام صدای باران از گوشهایم چکه می کند در تلاطم وحشی و شور انگیز بادها و بی آنکه بدانی به نجابتت دست تکان می دهند درختان لخت کوهستان غربتم حالا...بوی کندر در فضاهایم می پیچد و برگهای نیمه جانی در هوایت چرخ می زنند نگاه کن ! به فاصله هایی که میانمان می روید و " اندوهی سخت که در جانم تنوره می کشد " + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 17:28 توسط حبيبه بهرامي كيا |
|