|
"چشمم اگر تر است ، از اشک نیست ، از باران دی شب است "
ابرها بهانه ات را می گیرند و تو که هیچوقت پشت ابر نمی مانی داری توی این شبها کم کم می آیی بیرون زیبا ! دی شب صدای شکستن کلمات را از درونم می شنیدم و باران که خودش را به پشت پنجره می کوبید می آیی قطره ای حرف جادویی توی ذهنم بچکانی ؟ من سردم است ...... و پشتم فقط به زمهریر زمستان گرم است نه ... راستی دوزخ انتظارت هم هست ! گفتی .... پائیز ......ولی ـ دارد تمام می شود این فصل سوز سرد و گره می زند خیال مرا به بازوان لخت درختان به من بگو : این سال ها دارند جرم کدامیک از ما را بر دوش می کشند که زیر این باران ها خیس اسارت می شوند ... زیبا ! باران که نه من زیر برفها منتظرت هستم . + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 15:49 توسط حبيبه بهرامي كيا |
این غزل را یک جای دیگر دیدم که حیفم آمد شما آن را نخوانید :
ما کیستیم آوار صد آتشگه خاموش + نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 15:51 توسط حبيبه بهرامي كيا |
|