|
حنجره ای در ضخامت خنک باد غربت یک دوست را زمزمه میکرد
.........از سر باران تا ته پائیز تجربه های کبوترانه روان بود برای تولد رفیق لحظه های درد *** حضور مبهم خورشید در میان دو ابر جاریست تا باران کم کم ببارد و بشود خون تازه ی رگهایم امروز بیست و هفتم بهار است اندوه سردی در شقیقه هایم تیر می کشد و صدای تو از انتهای کوچه ای می وزد با باد حالا میان تردیدهای همیشه مانده ام با نگاهت - نگاهت ! که عریانی روح مرا نوازش می کند و در قعر بی تابی هایم موج می افکند بودنت با هزار خاطره آمیخته است در ساعت ورود به جشن دو سالگی یک انتظار طولانی ! + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 13:53 توسط حبيبه بهرامي كيا |
|