|
من در این تاریکی ، من در این نیمه شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام ... * * * غروب پر زد از کوه ، به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر . غمی بزرگ پر از وهم به صخره سار نشسته است . درون دره ی تاریک سکوت بند گسسته است . روزهاست که مرثیه خوان آن روزهای شور شعر و شرابم . + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 14:46 توسط حبيبه بهرامي كيا |
شاید پرنده بود که نالید ، یا باد در میان درختان یا من، که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنائی سپیده دمی کاذب تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد : " خداحافظ" " فروغ فرخزاد " + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 13:31 توسط حبيبه بهرامي كيا |
"چشمم اگر تر است ، از اشک نیست ، از باران دی شب است "
ابرها بهانه ات را می گیرند و تو که هیچوقت پشت ابر نمی مانی داری توی این شبها کم کم می آیی بیرون زیبا ! دی شب صدای شکستن کلمات را از درونم می شنیدم و باران که خودش را به پشت پنجره می کوبید می آیی قطره ای حرف جادویی توی ذهنم بچکانی ؟ من سردم است ...... و پشتم فقط به زمهریر زمستان گرم است نه ... راستی دوزخ انتظارت هم هست ! گفتی .... پائیز ......ولی ـ دارد تمام می شود این فصل سوز سرد و گره می زند خیال مرا به بازوان لخت درختان به من بگو : این سال ها دارند جرم کدامیک از ما را بر دوش می کشند که زیر این باران ها خیس اسارت می شوند ... زیبا ! باران که نه من زیر برفها منتظرت هستم . + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 15:49 توسط حبيبه بهرامي كيا |
این غزل را یک جای دیگر دیدم که حیفم آمد شما آن را نخوانید :
ما کیستیم آوار صد آتشگه خاموش + نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 15:51 توسط حبيبه بهرامي كيا |
باد برگهای تنم را می وزاند و شوری بر می خیزد از انتهای حجم خون آلود قلبم در هجوم باران قطره ای از ماه روی گونه ام می چکد فرصت بده ، من از یک روز دیگر می آیم ....... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 17:14 توسط حبيبه بهرامي كيا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 20:28 توسط حبيبه بهرامي كيا |
حنجره ای در ضخامت خنک باد غربت یک دوست را زمزمه میکرد
.........از سر باران تا ته پائیز تجربه های کبوترانه روان بود برای تولد رفیق لحظه های درد *** حضور مبهم خورشید در میان دو ابر جاریست تا باران کم کم ببارد و بشود خون تازه ی رگهایم امروز بیست و هفتم بهار است اندوه سردی در شقیقه هایم تیر می کشد و صدای تو از انتهای کوچه ای می وزد با باد حالا میان تردیدهای همیشه مانده ام با نگاهت - نگاهت ! که عریانی روح مرا نوازش می کند و در قعر بی تابی هایم موج می افکند بودنت با هزار خاطره آمیخته است در ساعت ورود به جشن دو سالگی یک انتظار طولانی ! + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 13:53 توسط حبيبه بهرامي كيا |
مرا رخدادهای خاکستری زمستان از هجوم بودنت نمی رهاند شب را به غم و لبخند گره می زنم در شکوه دیدنت آرام آرام صدای باران از گوشهایم چکه می کند در تلاطم وحشی و شور انگیز بادها و بی آنکه بدانی به نجابتت دست تکان می دهند درختان لخت کوهستان غربتم حالا...بوی کندر در فضاهایم می پیچد و برگهای نیمه جانی در هوایت چرخ می زنند نگاه کن ! به فاصله هایی که میانمان می روید و " اندوهی سخت که در جانم تنوره می کشد " + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 17:28 توسط حبيبه بهرامي كيا |
آهنگ رذالت وشهوت
و تب غریزه های نا ممکن آنطرفتر - قوطی های خالی احساس بطری های مملوء پوچی پارک کثیف آدم کوکی ها ! که برای رسیدن به تکاپوی جنون آمیز حیات خیز برمی دارند - آهای روشنفکر !! سیگارت را خاموش کن ، آنها آدم نمی شوند ، باغها ملی نمی شوند .... کودکان به دستان خالی شکمهایشان می اندیشند درختان به شاخه های یخ زده و مادران به اتوبان آغوشهایشان ! وچشمان تنگ و لب های موذیانه که هم آغوشی را طلب می کنند پدر اشکهایت را پاک کن مرد که گریه نمی کند ... + نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 16:59 توسط حبيبه بهرامي كيا |
اولين سخن فمنيستي از زبان شاه ساساني 140۰ سال پيش يك پادشاه ساساني نخستين سخن فمنيستي را به زبان آورده است. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 17:1 توسط حبيبه بهرامي كيا |
|